یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۴ | 17:16 | خودم -
تا کجا این قصه خواهد رفت، نمیدانم
تا به کی مهرت برون خواهد شد از دل، نمیدانم
تو قصه ی ناتمام زندگی منی
کاش جایی از این قصه را بشود نقطه گذاشت، پایان داد....
گویی این عشق پاک و زلال نقطه ی پایانی ندارد
ترسم این است نکند نقطه ی پایانش مرگی باشد بدون دیدن دوباره ی تو
وای که من چقدر لبریزم از انتظارت
تو و من و این قصه ی نامعلوم...... تا کجا؟ تا به کی؟
نکند تا لحظه ای که باید گفت: آمدی جانم به قربانت، ولی حالا چرا
حسرت دیدارت، دیدار چشمانت....
تو را من چشم در راهم