در هیاهوی عبور آدمها، دنبال یه چهره و نگاه آشنا می گردم
نمیدانم کجا بجویم تو را....
مرا میبینی و میگذری.... بدون هیچ نجوا و سخنی، این چه رسمی است که هنوز به آن پایبندی....
و من چه سخت محتاج صدای توام، چه بی صبرانه چشمان انتظار دیدار چهره ات را می کشند و تو....
گذشتی از عشق و گذشتند ثانیه ها، دقیقه ها، ساعتها، روزها، ماه ها و سالها بدون تو.... اما نگذشتند خاطراتت از مقابل چشمانم لحظه ای....
نشسته ام... خیره به پله ها، در همان جایی که تو هستی، همان هوایی را تنفس میکنم که تو به درون وجودت میکشی...
هر کس میگذرد ضربان قلبم را بالا می برد....
می نویسم اما تمام حواسم به اطراف است... نکند بگذری و من نبینمت
کاش بیایی و بگذری... قطعا چند ثانیه دیدنت برای من به اندازه ی عمری است.... مرا مست عطر تنت کن، چشمانم را سیراب کن،
تصور کن...
حتی تصورش هم مرا دگرگون میکند، ریتم نفسهایم، صدای قلبم، لکنت زبانم، گویی دستانم میلرزند و پاهایم سست می شوند
چه سخت است بگذری و من به تو باید به چشم یک غریبه بنگرم
تو غریبه ترین آشنای منی...
بیا و بگذر.... مثل همیشه منتظرم اما این بار در همین نزدیکی