شنبه هفتم تیر ۱۴۰۴ | 15:5 | خودم -
تو کجای این شهری که هر چه می نگرم حتی شبیه تو را نمیبینم....
خاطره بازی میکنم
دلتنگتر میشوم
اما حتی یک نفر هم نمیداند چه چیزی در درون من می گذرد
حتی یک نفر هم شبیه تو گذر نمیکند که دل بیقرارم را قراری بدهد، هر چند، شاید دیدنت بیقرارترم کند و من چه عاشقانه منتظر بیقرارتر و منقلب شدنم....
کاش ببینمت
تمام کوچه های آن خیابان لعنتی را گذشتم اما در هیچکدامشان عطر تو را استشمام نکردم....
چه سخت است، انتظار، چه شیرین است، اشتیاق
و چه مبهم است.... منتظر و مشتاق